خرید بک لینک

گفتمش: اخلاق چیست؟

گفت: شریک شدن در دنیای دیگران!

گفتم: چگونه؟؟؟!!!

گفت : اگر با دنیای دیگران کاری نداشته باشی، میتوانی در دنیاشان شریک شوی.

گفتم: تکلیف امر به معروف و نهی از منکر چه میشود؟

کلام امیر را گفت: 《با زبانی غیر از زبان سر دیگران را امرو نهی کن.》اینطوری دنیای دیگران را با محبت تغییر میدهی و تو در این تغییرشریکی!

لَختی سکوت کرد و ادامه داد : این همان اخلاق است.

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: سه شنبه 13 دی 1401 ساعت: 1:05

گفت: دوست داشتنِ کریمان توسط فقیران، شرک است. مگر آنکه طمعی درمیان نباشد.گفتم :یعنی چه؟گفت: فقیر ، حُبّ کریم ندارد مگر به سبب خیری که از او حاصل میشود.و این حبّ لئیمان است.آن فقیری که بر درگه کریم نه به جهت نعمت که برای دیدن روی صاحب کرَم پیش میرود و بر کوبهی در میکوبد، حُبّش واقعی است.و گفت: حال بندگان بر درگه خدای رحمان، حال فقیر است بر درگه کریم.زیر لب گفتم: ما در هرحال فقیریم .حالا طمع نعمت نباشد، طمع عنایت هست!او ندانم چگونه شنید که آه کشید.

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: سه شنبه 13 دی 1401 ساعت: 1:05

سیمین بهبهانی :وصیت کرده ام بعد از مرگم ؛ همراه من دوتا فنجان چای هم دفن کنند!!شاید صحبت های من با خدا به درازا کشید ...به هر حال دلخوریها کم نیست از بندگانش ...همانهایی که بی اجازه وارد شدند ...خودخواهانه قضاوت کردند ...بی مقدمه شکستند ...و بی خداحافظی رفتند ! بهشت جای دیگری نیست ...بهشت اول : آغوش مادریست که با تمام وجود ، بغلت کرد و شیرت داد بهشت دوم : دستان پدریست که برای راه رفتنت ، با تو کودکی کرد بهشت سوم : خواهر یا برادریست که برای ندیدن اشکهایت ، تمام اسباب بازی هایش را به تو داد بهشت چهارم : معلمی بود که برای ندانستنت با تمام بزرگیش هم سنت شد تا یاد بگیری بهشت پنجم : آغوشی بود که هرگز در آغوشش نگرفتی! بهشت ششم : دوستیست که روز ازدواجت در آغوشت کشید و چنان در آغوشش فشرد که انگار آخرین روز زندگیش را تجربه می کند . آری بهشت همین حوالیست ...مادرت را بنگر ...پدرت را ببین ...خواهر یا برادرت را حس کن ...دوستت را به یاد آور ...عشقت را از خاطرت بگذران ..." نگرانم برایت " یک وقت دیر نشود برای بهشت رفتنت ...بهشت را با همه قلبت حس کن ، همین نزدیکیست ...شاید همین الان از کنارت گذشت.

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: سه شنبه 13 دی 1401 ساعت: 1:05

صفحه بندی